--- >دمی با شعر نو < ---

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 5 از 26

موضوع: --- >دمی با شعر نو < ---

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    10.05.2011
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    خانه ی پدری
    نوشته ها
    231
    تشکر ها
    556
    از این کاربر 750 بار در 240 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر

    --- >دمی با شعر نو < ---

    .

    از اونجایی که عاشق شعرم این تاپیک رو گذاشتم که هر کسی از هر شعری خوشش میاد اینجا بذاره..البتع فقط شهر نو!

    و حتما بگین شعر از کیه!

    با تشکر فراون !

    پروانه
    در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند!

    "جبران خلیل جبران"
    ----
    از گذاشتن عکس های جیز میز خودداری کنید!
    ----
    پروانه نیستم ،
    لیک می گردم به دور شمع ،پروانه وار!

  2. 4 کاربر مقابل از Parvaneh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    iiimamaniii (08.06.2012),vanaei (04.06.2011),ZigoR@T (13.06.2011),جاودشت (07.06.2011)

  3. # ADS
    تبلیغات در مدار
    تاریخ عضویت
    همیشه
    محل سکونت
    دنیای تبلیغات
    نوشته ها
    بسیاری

     

  4. Top | #2

    تاریخ عضویت
    10.05.2011
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    خانه ی پدری
    نوشته ها
    231
    تشکر ها
    556
    از این کاربر 750 بار در 240 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر
    فتح باغ - فروغ فرخزاد

    آن کلاغي که پريد
    از فراز سر ما
    و فرو رفت در انديشهء آشفتهء ابري ولگرد
    و صدايش همچون نيزهء کوتاهي . پهناي افق را پيمود
    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

    همه ميدانند
    همه ميدانند
    که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس
    باغ را ديديم
    و از آن شاخهء بازيگر دور از دست
    سيب را چيديم
    همه ميترسند
    همه ميترسند ، اما من وتو
    به چراغ و آب و آينه پيوستيم
    و نترسيديم

    سخن از پيوند سست دو نام
    و همآغوشي در اوراق کهنهء يک دفتر نيست
    سخن از گيسوي خوشبخت منست
    با شقايقهاي سوختهء بوسهء تو
    و صميميت تن هامان ، در طراري
    و درخشيدن عريانمان
    مثل فلس ماهي ها در آب
    سخن از زندگي نقره اي آوازيست
    که سحر گاهان فوارهء کوچک ميخواند

    مادر آن جنگل سبزسيال
    شبي از خرگوشان وحشي
    و در آن درياي مضطرب خونسرد
    از صدف هاي پر از مرواريد
    و در آن کوه غريب فاتح
    از عقابان وان پرسيديم
    که چه بايد کرد

    همه ميدانند
    همه ميدانند
    ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان ، ره يافته ايم
    ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
    در نگاه شرم آگين گلي گمنام
    و بقا را در يک لحظهء نامحدود
    که دو خورشيد به هم خيره شدند

    سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
    سخن از روزست و پنجره هاي باز
    و هواي تازه
    و اجاقي که در آن اشياء بيهده ميسوزند
    و زميني که ز کشتي ديگر بارور است
    و تولد و تکامل و غرور
    سخن از دستان عاشق ماست
    که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
    بر فراز شبها ساخته اند
    به چمنزار بيا
    به چمنزار بزرگ
    و صدايم کن ، از پشت نفس هاي گل ابريشم
    همچنان آهو که جفتش را

    پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
    و کبوترهاي معصوم
    از بلندي هاي برج سپيد خود
    به زمين مينگرند
    در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند!

    "جبران خلیل جبران"
    ----
    از گذاشتن عکس های جیز میز خودداری کنید!
    ----
    پروانه نیستم ،
    لیک می گردم به دور شمع ،پروانه وار!

  5. 3 کاربر مقابل از Parvaneh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    iiimamaniii (08.06.2012),vanaei (04.06.2011),جاودشت (07.06.2011)

  6. Top | #3

    تاریخ عضویت
    10.05.2011
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    خانه ی پدری
    نوشته ها
    231
    تشکر ها
    556
    از این کاربر 750 بار در 240 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر
    دختر خورشید - هوشنگ ابتهاج

    در نهفت پرده شب
    دختر خورشید
    نرم می بافد
    دامن رقاصه صبح طلایی را
    وز نگاه سیاه خویش
    می سراید مرغ مرگ اندیش
    چهره پرداز سحر مرده ست
    چشمه خورشید افسرده ست


    می دواند در رگ شب
    خون سرد این فرسب شوم
    وز نهفت پرده شب دختر خورشید
    همچنان آهسته می بافد
    دامن رقاصه صبح طلایی را
    در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند!

    "جبران خلیل جبران"
    ----
    از گذاشتن عکس های جیز میز خودداری کنید!
    ----
    پروانه نیستم ،
    لیک می گردم به دور شمع ،پروانه وار!

  7. 2 کاربر مقابل از Parvaneh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    iiimamaniii (08.06.2012),جاودشت (07.06.2011)

  8. Top | #4

    تاریخ عضویت
    10.05.2011
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    خانه ی پدری
    نوشته ها
    231
    تشکر ها
    556
    از این کاربر 750 بار در 240 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر
    در قير شب - سهراب سپهری


    دير گاهي است در اين تنهايي
    رنگ خاموشي در طرح لب است.
    بانگي از دور مرا مي خواند،
    ليك پاهايم در قير شب است.
    ***
    رخنه اي نيست در اين تاريكي:
    در و ديوار بهم پيوسته.
    سايه اي لغزد اگر روي زمين
    نقش وهمي است ز بندي رسته.
    ***
    نفس آدم ها
    سر بسر افسرده است.
    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده است.
    ***
    دست جادويي شب
    در به روي من و غم مي بندد.
    مي كنم هر چه تلاش،
    او به من مي خندد.
    ***
    نقش هايي كه كشيدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود.
    طرح هايي كه فكندم در شب،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود.
    ***
    دير گاهي است كه چون من همه را
    رنگ خاموشي در طرح لب است.
    جنبشي نيست در اين خاموشي:
    دست ها، پاها در قير شب است.
    در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند!

    "جبران خلیل جبران"
    ----
    از گذاشتن عکس های جیز میز خودداری کنید!
    ----
    پروانه نیستم ،
    لیک می گردم به دور شمع ،پروانه وار!

  9. 3 کاربر مقابل از Parvaneh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    iiimamaniii (08.06.2012),vanaei (04.06.2011),جاودشت (07.06.2011)

  10. Top | #5

    تاریخ عضویت
    28.05.2011
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    ملاير
    نوشته ها
    406
    تشکر ها
    262
    از این کاربر 965 بار در 366 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر
    سلام
    اين شعر از آزاد رنجبر تقديم ميكنم به پدر عزيزم كه خيلي دوسش داشتم:

    شب است
    ديرگاهي است نشسته ام بر بالين پدر
    مي كوبد انگار يكي پنجه بر در
    پدرمي گويد:آمد
    مي گويم:چه مي گويي كه آمد!؟
    اين باد است
    بادهرزه كه مي آيد به تاراج آخرين اندوخته سوخت زمستان
    پدر اما انگار ندارد باور
    مي گشايددر
    مي آيد درون سوزي سرد
    مي گويم :نگفتم،ديدي باد است
    پدر اما هيچ ندارد باور
    مي نهد بر سينه دست
    مي كشد از سينه آه
    مي پردش رنگ از رخسار
    همچون پرش ترسيده ساري از شاخسار
    خشك مي شود در چشمش نگاه
    سرد مي شود تنش
    كه انگار نبود گرما در آن هيچگاه

  11. 3 کاربر مقابل از vanaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    iiimamaniii (08.06.2012),Parvaneh (04.06.2011),جاودشت (07.06.2011)

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با نقش نگار
جهت ارتباط با مديریت نقش نگار می توانید از اطلاعات زیر استفاده نمایید .
Email : sirousb@gmail.com
Tell : 09101414214 سیروس برادران
کليه حقوق مادي و معنوي براي نقش نگار محفوظ مي باشد .