معلم

نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: معلم

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    28.04.2012
    عنوان کاربر
    عضو کارآمد
    ميانگين پست در روز
    0.16
    نوشته ها
    432
    تشکر ها
    1,412
    از این کاربر 1,443 بار در 438 ارسال تشکر شده است.
    سیستم عامل و مرورگر

    Smile معلم

    سخت آشفته و غمگین بودم…


    به خودم می گفتم:
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند

    دست کم میگیرند

    درس ومشق خود را…

    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

    و نخندم اصلا

    تا بترسند از من

    و حسابی ببرند…

    خط کشی آوردم،

    درهوا چرخاندم…

    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید


    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

    اولی کامل بود،


    دومی بدخط بود

    بر سرش داد زدم…

    سومی می لرزید…

    خوب، گیر آوردم !!!

    صید در دام افتاد

    و به چنگ آمد زود…

    دفتر مشق حسن گم شده بود

    این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را می گشت


    تو کجایی بچه؟؟؟

    بله آقا، اینجا

    همچنان می لرزید…

    ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

    ” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

    ” ما نوشتیم آقا ”

    بازکن دستت را…


    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

    او تقلا می کرد

    چون نگاهش کردم

    ناله سختی کرد…

    گوشه ی صورت او قرمز شد


    هق هقی کردو سپس ساکت شد…


    همچنان می گریید…

    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

    زیر یک میز،کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد ……


    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن


    چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

    سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
    صبح فردا دیدم

    که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

    سوی من می آیند…

    خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من


    تا که حرفی بزنند

    شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید


    سخت در اندیشه ی آنان بودم

    پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما ”


    گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته

    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده

    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو وکنارچشمش،
    متورم شده است


    درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …….


    چشمم افتاد به چشم کودک…
    غرق اندوه و تاثرگشتم

    منِ شرمنده معلم بودم

    لیک آن کودک خرد وکوچک
    این چنین درس بزرگی می داد

    بی کتاب ودفتر ….
    من چه کوچک بودم

    او چه اندازه بزرگ

    به پدر نیز نگفت

    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم




    عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


    من از آن روز معلم شده ام ….

    او به من یاد بداد درس زیبایی را…
    که به هنگامه ی خشم
    نه به دل تصمیمی

    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی

    ***

    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم


    با محبت شاید،
    گرهی بگشایم


    با خشونت هرگز…

    با خشونت هرگز…
    با خشونت هرگز…


    آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب سپهری

















    " تو هر که هستی با من به کودکیت بیا... "


    دوستان عزیز گذاشتن پست مجزا برای تشکرنهایت لطف شماست ولی لطفا طبق قوانین سایت فقط از دکمه تشکر استفاده کنید.

  2. 3 کاربر مقابل از tala60 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    mitra (04.12.2013),nasim rajabi (04.12.2013),sahra52 (24.01.2014)

  3. # ADS
    تبلیغات در مدار
    تاریخ عضویت
    همیشه
    نوشته ها
    بسیاری

     

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با نقش نگار
جهت ارتباط با مديریت نقش نگار می توانید از اطلاعات زیر استفاده نمایید .
Email : sirousb@gmail.com
Tell : 09101414214 سیروس برادران
کليه حقوق مادي و معنوي براي نقش نگار محفوظ مي باشد .